محرم 1393
امسال هم مثل سال قبل شبهای دهه ی محرم رفتیم هیئت بابامیثم و من حسابی با خودم وسیله برداشتم تا شبها خونه ی بابایی اینا بمونیم آخه مسیرمون دور بود و بابا میثم اذیت میشد
.چند شب اول که میرفتیم یک رب مینشستی و بعد شروع میکردی به غر زدن هی با دست روی سینه ات میزدی و میگفتی نه نه دست دست یعنی سینه نززنن دست بزنیم و حالا بیا درستش کن

.و یا بهونه ی دد دد میگرفتی اما شب سوم به بعد پسر خوبی بودی البته کیف اینجانب شده بود سوپر مارکت و کلکسیون اسباب بازی
.شبهای بعدتوی هیئت مهد کودک زده بودن که دیگه شده بود عشق شما تا میرسیدیم هیئت میخواستی بری اونجا و با بچه ها بازی کنی.شب تاسوعا سرما خوردی بردیمت دکتر و داری دارو میخوری خدا کنه زودتر خوب بشی عزیزم.








عزاداریهات قبول پسرکم


شب آخر هم بهت جایزه دادن یک قمقمه ی آب انگری برد و عمه جونی هم کادو بهت خمیربازی داد
و این هم هنر شما که چند دقیقه ای ساکت بودی و وقتی اومدم پیشت دیدم که ......



و این چند روز وقتی بیرون میرم که به کارهام برسم شما با دیدن پارک کلی ذوق میکنی و هی میگی تاب تاب منم میبرمت خدارو شکر که هوا زیاد سرد نبود


دووووووووووووووووووستتت داااااااااااااارم عزیییییییییییییییییییییییز دلم




محرم 1393 



